بطری های شناور در دریا
نه، هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره یی تاب نیاورد از آن که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صدچندان بر زشتی آنها می افزاید
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو
موضوع بندی

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386
نوشته ۲۶۳ (سال نو مبارک)

 

جشنواره ی فیلم­های نوروز هزار و سیصد و هشتاد و هفت:

1.      تمام چیزهایی که همیشه می­خواستید درباره­ی سک...س بدانید       وودی آلن

2.      ماهی بزرگ (به دلیل تقاضای زیاد برای بار ششم پخش می­شود)   تیم برتون

3.      La Dolce vita (بار دوم)                                                   فدریکو فلینی

4.      Shortcuts ( برداشت آزاد از داستان­های کارور، بار دوم)          رابرت آلتمن

5.      Crash                                                                           دیوید کراننبرگ

6.      سرزمینی برای پیرمردها وجود ندارد (بار دوم)                         برادران کوئن

7.      زندگی معجزه است                                                      اِمیر کوستوریتسه

8.      Dogville (دیدن­ش هر چند وقت یک­بار لازم است)                    لارس فون­تریه

9.      فریاد (بار دوم)                                                           میگل آنجلو آنتونیونی

10.  آپارتمان (بار دوم)                                                              بیلی وایلدر

11.  سه زن                                                                             رابرت آلتمن

12.  به پیانیست شلیک کنید                                                          فرانسوا تروفو

13.  لولیتا (برای سکانس اول و ساختار بی­نظیرش، برای بار نمی­دانم چندم)   استنلی کوبریک

 

پ.ن. سال نوی همه­­ی دوستام مبارک باشه. امسال یاد گرفتم که با رسم و رسومات کنار بیام و شاید سال بعد کت و شلوار هم بپوشم.

پ.پ.ن. امیدوارم که سال خوبی برای همه­تون باشه و واسه خودتون جشنواره­یی دست و پا کنین که فیلمای بی سر و ته تلویزیون رو نبینین.

 


پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386
نوشته ۲۶۲ (دنده ی چپ آدم)

 

چند زندانی را در یک زندان مجسم کنید، آیا صرفاً به سبب کنار هم قرار گرفتن­شان می­توان نام اجتماع را بر آن­ها نهاد؟ ممکن است از کلمه­ی اجتماع برای تعریف و تبیین این گروه استفاده شود ولی از نظر مفهومی اگر اجتماع را مبتنی بر درک ضرورت با هم بودن برای بقای بیش­تر در نظر بگیریم، نمی­تواند مورد زندان را دربر بگیرد مگر این­که با هم متحد شوند تا بخواهند از زندان فرار کنند یا مواردی از این دست.

دوباره به تعریف برمی­گردیم: درک ضرورتِ با هم بودن برای بقای بیش­تر. بدون شک این تعریف در مورد بسیاری از مردم که دور هم زندگی می­کنند صدق نمی­کند. انسان­های اولیه این ضرورت را حس کردند، آن­ها به طور ملموس می­دیدند اگر دسته جمعی به شکار بروند، راحت­تر و با تلفات کم­تر جانوران را شکار می­کنند. آن­ها قدرت بیش­تر جمع را می­دیدند و اگر بگویم به­ش ایمان داشتند دروغ نبوده: آ­ن­ها حاضر بودند برای قبیله قربانی بشوند، در ذهن آن­ها زندگی بدون قبیله امکان­پذیر نبود و اگر قرار باشد کشتن فردی قبیله را از بدبختی و خشم خدایان نجات دهد و نکشتن آن باعث نابودی کل قبیله بشود، طبیعی­ست که فردی حاضر می­شود این عمل قهرمانانه را (که بعدها در هاله­یی از تقدس پوشیده شد) انجام دهد.

(در کتاب شاخه­ی زرین که دویست بار توصیه کرده­م بخوانید و خوشحال می­شوم اگر کسی خواند، حتی یک نفر، برام کامنت بگذارد، نوشته شده: شاهان در ابتدا کسانی بودند که سرنوشت­شان قربانی شدن بوده! مردم شاه را انتخاب می­کردند و فکر می­کردند قدرت قبیله در او متجلی می­شود و زمانی که خشکسالی می­شد یا نمی­توانست زنان را ارضا کند و از خود ناتوانی بروز می­داد، افراد قبیله او را در مراسمی قربانی می­کردند و در مراسمی فرد دیگری را به عنوان شاه انتخاب می­کردند و حتی ممکن بود کسی باعث انتخاب فردی بشود که با وی خصومت دارد. بعدها شاه­ها توانستند به مردم بقبولانند که اگر جای خودشان فرزندشان را قربانی کنند فرقی با قربانی کردن خودشان ندارد و رسم پسرکشی که در تاریخ بارها مشاهده شده و ابراهیم با قربانی کردن گوسفند خواسته این رسم را براندازد، رواج پیدا کرد!)

بنابراین شکل­گیری اجتماعات اولیه، نه مبتنی بر درک ضرورت که دیدن قدرت جمع بود. تعریف درک به وجود آمدن یک مفهوم پس از پردازش مغز روی پدیده­یی معین است. تا قبل از نیوتن مردم نیرو را می­دیدند و ازش در کارهای روزانه استفاده می­کردند ولی او کسی بود که نیرو را درک کرد و مفهوم نیرو را به وجود آورد. حس کردن پدیده الزاماً منجر به درک نمی­شود.

در هر رابطه­ی بین دو نفر بلافاصله موجود سومی به نام قرارداد متولد می­شود که می­تواند خودآگاه یا ناخواد­آگاه باشد. هر فرد مجموعه­یی از منش­ها و عادات و افکار و علائق است که در مواجهه با فرد دیگر مجبور به تبیین­شان است تا بتواند در آن رابطه این مجموعه را جا بدهد. در شکل­گیری رابطه­ی بین دو نفر و قرارداد­های بین­شان رابطه­یی غیرخطی وجود دارد. قرارداد­ها هر لحظه با توجه به شرایط و افراد تغییر می­کنند و افراد مجبور به تغییر برخی مولفه­های شخصی­شان به منظور حفظ ارتباط و قراردادها هستند.

در سطح کلان این قراردادها قانون را تشکیل می­دهند، درک این­که باید به قانون احترام گذاشت با درک مفهوم اجتماع امکان­پذیر است (که در کشور ما چنین درکی به وجود نیامده و حتی رفتاری خلاف با آن شکل گرفته) و تا زمانی که فرد به چنین سطحی نرسیده هیچ الزامی برای رعایت قانون ندارد.

جامعه به دو صورت می­تواند از فرد را ملزم به انجام رفتاری متناسب با آن­چه که به عنوان قانون وضع شده بکند: آموزش و اجبار.

همه از تفاوت­ها و مزایای آموزش و معایب اجبار آگاهی داریم و لازم نیست در این باره بنویسم. با این­همه یک نکته را می­خواهم بگویم: در ژاپن بچه­ها را از سن 5 سالگی به یوکو می­فرستند که زندگی جمعی را یاد بگیرد (ای­کی­یو­سان که یادتان هست). فرد در این حالت در یک ساختار جمعی تعریف می­شود، مسئولیت­هایی به دوش­ش گذاشته می­شود و هویت­ش بر مبنای مولفه­های اجتماعی­ش مشخص می­شود. کاری که باید در مهدکودک­ها انجام بشود. در این سن کودک با اجتماع آشنا می­شود و با پذیرفته شدن در گروه­های دوستی، اجتماع را امری لازم برای زندگی خود می­داند و سازگاری­ش با آن بیش­تر می­شود.

با این­همه جامعه تمامیت­خواهی و منیت تک تک افراد را در خود دارد، سیستم اجتماع بر مبنای رفتار افراد تعریف می­شود و هر چقدر افراد انعطاف­پذیری و دیگرخواهیِ بالاتری داشته باشند، جامعه هم چنین رفتاری را در پیش خواهد گرفت. اعدام در کشورهایی اتفاق می­افتد که مردم­ش راضی به کشته شدن انسانی دیگر هستند و حکم سنگسار جایی صادر می­شود که مردم­ش دوست دارند به طرف کسی سنگ پرت کنند.

در جامعه­یی که مردم تنها به خود فکر می­کنند و دیگری را موجودی برای بهره­بردن شخصی می­دانند جامعه هم این حق را به خود می­دهد که مردم را تا حد ممکن برای خود بخواهد. برای جامعه چیزی به­تر از این نیست که مفهوم فرد از بین برود و همه به عنوان اعضای جامعه مطرح باشند (یکی از دلایل با عدد معرفی کردن زندانیان از بین بردن فردیت و شکستن آن­هاست، چون آن­ها افرادی ضد جامعه هستند و فردیت­شان بسیار زیاد است و زمانی که به­شان نشان دهند که در نظر جامعه آن­ها صرفاً یک عدد هستند و نام و هویتی ندارند باعث شکستن "من"ِ شان می­شود. به نظر شما اگر هر کس را با اسم و فامیل صدا کنند چنین تاثیری خواهد داشت؟)

با این­همه جامعه در دو استراتژی اساسی که به سمت حذف فردیت نشانه رفته، عملاً آن را تقویت و پررنگ­تر می­کند.

اولین استراتژی محدود کردن نیازها و یا حذف مواردی که عملاً برای جامعه منفعتی ندارد. یکی از مهم­ترین مواردی که می­توان درباره­ش بحث کرد سک...س است. از دید جامعه رابطه­ی جنسی تنها زمانی می­تواند بارور باشد که منجر به تولید مثل شود در غیر این صورت باید محدود و مذموم شناخته شود. از دید جامعه سک...س برای لذت بردن که در بین موجودات تنها مختص به انسان و دلفین است معنی ندارد، در زمان قدیم جامعه با آموزه­های مذهبی مانع از رابطه­ی جنسی آزاد و بی­ قید و بند می­شد و الان به کمک روان شناسی. (برای مطالعه­ی کامل و جاملع درباره­ی سک...سوالیته به کتاب اراده به دانستن نوشته میشل فوکو مراجعه کنید که همه­ی این مسائل را به طور مفصل توضیح داده است). معمولاً این محدودیت­ها در ادیان مختلف به صورت ممنوعیت در روزهای منتسب به قدیسان است و در کتاب حلیه­المتقین هم درباب روزهایی که مکروه و مستحب و حرام است صحبت شده.

در کتاب پوست انداختن، خاویر و الیزابت برهنه کنار هم خوابیده­ند و خاویر تعریف می­کند که زمان مادربزرگ­ش زمانی که می­خواستند رابطه­ی جنسی داشته باشند، مادربزرگ لباس یک­سره مثل لباس­خواب می­پوشید که فقط در قسمت تحتانی سوراخی داشت که دورش را منجوق­دوزی کرده بودند (سه سال پیش این کتاب را خواندم و جزییات­ش یادم نیست) و قبل از رابطه دعایی به این مضمون می­خواندند که خدایا ما با هم نزدیکی می­کنیم، نه برای لذت و گناه، که برای به دنیا آوردن فرزندی صالح به درگاه تو، این کار را از ما بپذیر، آمین!

در عمل زمانی که نیازهای فرد محدود و یا حذف بشود، او به خودش، به فردیت برمی­گردد. می­خواهد بداند چه اتفاقی برای خودش افتاده، مثل بازیکنی که در بازی بدجور صدمه دیده، دیگر براش برد و باخت تیم مهم نیست. مهم این است که وجود خودش سالم باشد و همین امر او را از انجام وظایف اجتماعی بازمی­دارد و یا به طرزی نادرست و شلخته انجام­ش می­دهد. (دلیل افت تحصیلی بعضی از دانشجویان ممنوع بودن رفع چنین نیازهایی­ست که نمی­توانند وظیفه­شان را درست انجام بدهند که درس بخوانند و به عنوان عضوی مفید در اجتماع شروع به فعالیت کنند)

دومین استراتژی مقایسه­ی افراد است. این امر باز به دلیل قضاوت افراد صورت می­گیرد، همان­طور که فردی نیازهای فرد دیگر را به­تر تامین کند در نظرش با ارزش­تر است، جامعه کسی را که به­تر بتواند ساختار اجتماعی را بپذیرد و در آن حداکثر بهره­وری را داشته باشد با ارزش­تر می­داند. دلیل این که جامعه دانشمندان را با ارزش می­داند نه به خاطر وجودشان که به خاطر خدمتی­ست که به اجتماع کرده­ند. به عنوان مثال کسانی ممکن است اینشتاین را موجودی منفور بدانند زیرا دانش­ش منجر به ساخت بمب اتمی شد و برای جامعه مضر است.

چنین قیاسی منجر به طرد بعضی از افراد که به هر دلیلی نتوانسته­ند عرض اندام کنند، از سن افتخارات می­شود. این افراد چون از هویت اجتماعی مناسبی بهره نمی­برند، به خودشان برمی­گردند تا ببینند کی هستند و چرا نتوانسته­ند فردی مهم در جامعه باشند، آن­گاه به این نتیجه می­رسند که جامعه توانایی­هاشان را ندیده گرفته و با فعالیتی که می­کنند می­خواهند جامعه را وادار به پذیرش­شان بکنند و برخی هم جامعه را دشمن خود می­دانند و شروع به آسیب رساندن به آن می­کنند. دسته­ی اول گاهی می­توانند منجر به تغییر قراردادها در هر زمینه­یی بشوند. به عنوان مثال تغییر سبک­های هنری به این دلیل به وجود آمد که هنرمندان جدید جور دیگری به جهان نگاه می­کردند که با نگاه پیشینیان متفاوت بود و جامعه آن را نمی­پذیرفت، با این حال با تلاش بسیار توانستند نگاه جامعه را تغییر دهند و قراردادهای زیبایی­شناسانه­ی جدیدی به وجود بیاورند. این برگشتن به خود ممکن است منجر به انفعال بشود، آدم­های الکلی که تا آخر عمر گمنام و آواره می­مانند، از این دسته­ند. آن­ها هویت بازنده را برای خودشان پذیرفته­ند.

در ژاپن مدارس تیزهوشان وجود ندارد.

در پایان این را بگویم تعریفی که از جامعه ارائه دادم در اکثر جوامع کاربرد ندارد، یعنی مردم به صورت عادت و مادرزادی زندگی اجتماعی را می­پذیرند. جرائم و ناهنجاری­های زیاد موید این مطلب است و بسیاری از افراد هم که تا آخر عمر کار غیر قانونی نمی­کنند به خاطر جرئت نداشتن است و درکی شکل نگرفته. اما تعریف می­تواند یک حالت ایده­آل را نشان دهد که در آن افراد این نکته را درک می­کنند که بقای من با کمک به افزایش بقای دیگری بیش­تر می­شود و نه کم­تر. در این­حالت دیگری برای فرد محترم و ارزش­مند می­شود و در این پروسه فرد به دیگران آسیب نمی­رساند. خیلی رویایی است، نه؟

به هر حال گزینه­های متعدد و متنوعی­ست که می­توان درباره­شان بحث و بررسی کرد ولی نوشته­م واقعاً طولانی شد.

گمان نکنم دیگر نوشته­های طولانی به این فرم بگذارم.

 


سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386
نوشته ۲۶۱ (turn the page)

یادش بخیر! آن روزها که تازه گروه کوه مان پا گرفته بود و به جز آن هشت روز هفته را به بهانه های مختلف دور هم بودیم، سعی می کردیم فضای خانواده ی دایی جان ناپلئونی دورمان را یا به قول فوکو زهد ویکتوریایی را یک جوری بشکنیم و اسدالله میرزا بازی در می آوردیم.

کلی کلمه ساخته بودیم که معادل واژه های مگو بودند که مهم ترین هاشان مشتق از فعل turn the page بود (احتمالاً کلیپ معروف متالیکا را دیده ید که همین آهنگ را بازخوانی کرده ند و درباره ی زندگی یک زن فاح...ه است)

فعل turn the page کردن جایگزین سانفرانسیسکو رفتن شد (چقدر تو در تو و زاهدمابانه دارم می نویسم) و در ادامه کلمه های pager و turn the page خانه هم از مشتقات ش شد.

بعد کلمه ی وبلاگ را جای شعر پیشوند دار (عبارتی در ابر شلوارپوش مایاکوفسکی که نمی دانم ترجمه ی کاشیگر است یا دقیقاً مایاکوفسکی همین را به کار برده) استفاده کردیم.

عبارت به کفش م را هم از ناتور دشت برداشتیم و آن قدر به غنای دایره ی واژگانی کوشیدیم که کم کم صمیمیت به وجود آمده همه ی این الزامات را از بین برد و "چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من" شد.

کلاً خاطره ی خوبی دارم از آن دوره، کلی ابداعات داشتیم در کلمه. یکی دیگرش را با داستان تعریف می کنم. دو تا از بچه ها داشتند قلیان می کشیدند و دود را به سمت دهان هم می فرستادند و آن یکی دود را می گرفت و برمی گرداند تو دهن اولی. یکی از بچه ها گفت شما چرا هم دود بازی می کنین؟!

جوانی دوره یی ست که اسم ش دلیل تبرئه شدن است.

اما برسیم به آهنگ که به نظرم یکی از چند کار فوق العاده یی ست که شنیده م و بازخوانی متالیکا (هرچند که از این گروه چندان بدم نمی آید) آن قدر چنگی به دل نمی زند و غنای کار را گرفته. خواننده ی این اجرا Bob Seger است.

 

On a long and lonesome highway

East of Omaha

You can listen to the engine

Moanin' out as one long song

You can think about the woman

Or the girl you knew the night before

 

But your thoughts will soon be wandering

The way they always do

When you're riding sixteen hours

And there's nothing much to do

And you don't feel much like riding

You just wish the trip was through

 

Here I am, on the road again

There I am, up on the stage

Here I go, playing star again

There I go, turn the page

 

 

Well, you walk into a restaurant

Strung out from the road

And you feel the eyes upon you

As you're shaking off the cold

You pretend it doesn't bother you

But you just want to explode

 

Most times you can't hear 'em talk

Other times you can

Oh, the same old clichés

Is that a woman or a man

And you always seem outnumbered

You don't dare make a stand

 

Here I am, on the road again

There I am, up on the stage

Here I go, playing star again

There I go, turn the page

 

Out there in the spotlight

You're a million miles away

Every ounce of energy

You try to give away

As the sweat pours out your body

Like the music that you play

Later in the evening

As you lie awake in bed

With the echoes from the amplifiers

Ringing in your head

You smoke the day's last cigarette

Rememb'rin' what she said

Ah...

Here I am, on the road again

There I am, up on the stage

Here I go, playing star again

There I go, there I go


دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386
نوشته ۲۶۰ (گسسته کردن پیوستگی)

 

فرق بین رویا و توهم در رسیدن و نرسیدن است.


شنبه 18 اسفند ماه سال 1386
نوشته ۲۵۹ (هدیه ای برای اجتماعات پر شور)

 

یادتان باشد هربار دیدید دوربین از روبرو یا پایین فیلم برداری می کند تا جمعیت زیادی را نشان دهد، همه ی جمعیت همان هایی ست که می بینید.


   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 55278


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
sudoko