بطری های شناور در دریا
نه، هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره یی تاب نیاورد از آن که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صدچندان بر زشتی آنها می افزاید
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو
موضوع بندی

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 شهریور ماه سال 1386
نوشته 205 (تپاندن با توپ یا بهشت بر فراز پلی تکنیک)

۱. وارد دانشگاه پلی تکنیک که می شوی، اولین روز سال تحصیلی جدید، می بینی که وسط صحن دانشگاه توپ جنگی آورده ند و در ژیمنازیوم نمایشگاه نظامی است. کسانی که پلی تکنیک را دیده ند می دانند جای این جنغولک بازی ها را ندارد. بعدِ کلی سخنرانی و این حرف ها، شلیک هوایی شروع می شود. به عنوان مانور یکی از کلاس ها تصرف می شود. خوب معنی این خط و نشان ها برای دانشجوهای سیاسی این دانشگاه مشخص است. خنده دار تر خبر تصرف یک کلاس در رسانه هاست. اگر یک خارجی در خیابان ازتان پرسید شما دانشگاه دارید؟ تعجب نکنید.

۲. ما که دوران جنگ جهانی دوم نبوده یم. هیتلر زمانی که وارد پاریس می شود نیروهاش را وارد دانشگاه نمی کند. دوران جنگ هم دانشگاه دایر بوده.

۳. وقتی به زور سیاست را به دانشگاه می چپانند، نمی توانی واکنش نشان ندهی.

۴. دریا خندید در دور دست

           دندان هایش کف و لب هایش آسمان


جمعه 30 شهریور ماه سال 1386
نوشته ۲۰۴ (سیستم و ارزش گذاری)

 

"چه کسی می خواهد پنهانی با ریتا هیورث و یا گرتا گاربو بخوابد و چه کسی می خواهد در ملا عام با او قدم بزند. نتیجه پیشاپیش کاملاْ روشن است. همه از جمله بدبخت ترین آدم ها به تظاهر خواهند گفت که دل شان می خواهد با او هم بستر شوند ولی اگر مخیر می شدند که دست به انتخابی واقعی بزنند، همه گی شان، تکرار می کنم همه گی شان ترجیح می دادند که در خیابان با او قدم بزنند. زیرا همگی مشتاق تحسین هستند و نه لذت. مشتاق نمایش هستند و نه واقعیت."

                                                   جاودانگی


چهارشنبه 28 شهریور ماه سال 1386
نوشته ۲۰۳ (لطفاْ تاویل فرامتنی نشود)

با دوست هام دور هم جمع شده بودیم، جایی بود مثل ستاد انتخاباتی ولی همه داشتیم می گفتیم و می خندیدیم و خوش بودیم. فکر کنم چیزی هم به اسم مارتینی در آن فضا وجود داشت. خوب یادم نمی آید. یک هو پلیس ضد شورش ریخت و گرفت مان. تفنگ پشت گوش م بود و مثل سگ می ترسیدم. دخترها را سوار ماشین مبارزه با بدحجابی کردند و ما را بردند تا آفتابه بیندازند گردن مان.

همین موقع بیدار شدم.

اعصاب م خورد شد که چرا خواب را تا ته ندیدم. به خودم گفتم هر طوری هست باید بفهمم بقیه ش چی بود. وقتی خوابیدم توی جزیره یی مثل هاوایی بودم و کنار ساحل داشتم آفتاب می گرفتم و بغل م دختر خوشگلی نشسته بود و چون زبان هم را نمی فهمیدیم لذت را کشف کردیم. این وسط موبایل م زنگ زد. همین گوشی مسخره یی که الان دارم بود. دوستم گفت تو چطور فرار کردی؟ ما رو دارن شکنجه می کنن. کجایی الان؟

گفتم: نمی دونم. گوشی را قطع کردم و انداختم توی آب. دختر هنوز کنارم بود و من هم فهمیده بودم چه بلایی سرشان آمده.


سه شنبه 27 شهریور ماه سال 1386
نوشته ۲۰۲ (زرد-قرمز-آبی)

 

- می دونی که

- می دونم

- خوبه


پنجشنبه 22 شهریور ماه سال 1386
نوشته ۲۰۱ (وقتی بخواهی فتوتراپی کنی)

 

داشتم از کنارش رد می شدم، مثل هر روز. همیشه همان جا (بالاتر از میدان فرهنگ به طرف کانون زبان) دراز می کشید. معلوم نبود گدایی می کند یا آواره است. همیشه هم پتویی کهنه انداخته بود رو خودش.

آن روز چیزی باعث شد سرم را برگردانم طرف ش و نگاه ش کنم، یک مگس. اول فکر کردم اشتباه می بینم. خوب نگاه کردم: مگسی در یکی از حدقه های خالی ش بالا و پایین می رفت.


   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 55276


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
sudoko