بطری های شناور در دریا
نه، هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره یی تاب نیاورد از آن که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صدچندان بر زشتی آنها می افزاید
دی 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
آرشیو
موضوع بندی

کارتون زیبای ناروتو کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 25 دی ماه سال 1388
نوشته 373 (disnostalgia)
بی خوابی زده به سرم. از زور بی خوابی به وبلاگ م سر زدم. یک خورده براندازش کردم. بعد هم صفحه ش را بستم. خودم را به هر کاری مشغول کردم نشد. یعنی فکرم می رفت سمت نوشتن. اگر ننویسم باید دوباره تصاویر ایران را نشخوار کنم و با خبرهایی که از اوضاع و احوال ش دارم طعم دل چسبی ندارد.
مغزمان مثل دستگاه تصفیه، غم  و  دردهای یک تصویر را روی صافی نگه می دارد تا کم کم فراموش شان کنیم و شادی هاش را تو حافظه ذخیره می کند و از این فرایند نوستالژی به وجود می آید. آن وقت است که تا شرایط سخت می شود از گذشته ی شیرین مان یاد می کنیم در حالی که فراموش کرده یم چقدر آرزو می کردیم زودتر از دست آن شرایط خلاص شویم.
الان دل م لک زده برای نان بربری و پنیر، برای خیابان های رشت و تهران (مالزی خیابان ندارد اصلاً، یعنی داردها اما این قدر گرم است که لذتی برای قدم زدن نمی ماند. مالزی همه ش پاساژ است)، و برای یوزپلنگانی که با من دویده ند.
انگار یادم رفته که چه ها در ایران دیده م و باید به یاد بیاورم شان. باید به یاد بیاورم که چقدر به همه ی پروسه ی نان بربری، از پختن ش تا رعایت نکردن صف اعتراض می کردم و همان نان را با دل چرکین و هزار تا فحش به خانه می آوردم،باید به یاد داشته باشم که هر روز مواظب بودم که سوپری سر کوچه گران نفروشد و بقیه پول را درست بدهد، نباید فراموش کنم که تو خیابان نه فقط ماموران تامین امنیت که هر کسی به خودش حق می داد به حریم م وارد شود، مخصوصاً وقتی که با دوست ها بودیم و پیاده روی را به مان زهر می کرد.
شاید دارم پیاز داغ ش را زیاد می کنم و به نوعی تصفیه مغز را بی اعتبار. دارم تصویری تلخ از ایران می سازم که این دوری برام آسان تر باشد. از این که بگذریم همه چیز عالی است.

چهارشنبه 13 آبان ماه سال 1388
نوشته 372 (ای داد از عشق)

1.      دارم تمرین می­کنم. کلمه­ها را با احتیاط کنار هم می­گذارم: آخر نوشتن یادم رفته.

2.      همین الان چند بار شروع کردم به نوشتن سطر دوم و پاک­شان کردم، جداً اوضاع­م بی­ریخت شده. مثل بازیکنی شده­م که بعد از یک دوره مصدومیت، با پای ضعیف و اعتماد به نفس لرزان می­خواهد شوتی به توپ بزند؛ البته هنوز هم آرمان­ش را دارد که شوت­ش باید گل بشود.

3.      راست­ش افتاده­م تو سیکلی که با این نوشته سعی می­کنم بشکنم­ش. از طرفی وقتی می­خواهم بنویسم فکر کارهایی که باید بکنم و این پادرهوایی (مطمئن­م که موقتی است) نمی­گذارد و باعث عذاب وجدان می­شود، از طرف دیگر نوشتن از نان شب برام واجب­تر است، یک جور اتصال به زمین است. اصولاً برای هر کاری که می­خواهم انجام بدهم، باید چیزی بنویسم، یادداشتی بردارم، فلوچارتی بکشم، تا مسیر ذهنی­م را منظم و مدون جلوی چشم­هام داشته باشم.

4.      انسان­های معمولی بین پنج تا نه واحد حافظه دارند، به طور متوسط هفت تا (روانشناسی هیلگارد)، و به نظرم کاغذ واحد حافظه­ی بزرگی است، یک هارد اکسترنال با بی­نهایت گنجایش که ظرفیت پردازش را هم بالا می­برد، و نوشتن است که باعث این همه پیش­رفت شده.

5.      از آن روزها که شاید دستِ­کم روزی ده صفحه می­نوشتم، طرح نخ­نمایی مانده. یک روز با علی خطیبی، داشتیم از دانشگاه علوم پایه می­آمدیم که علی به­م گفت: "نوید راست­ش دیگه نمی­تونم بنویسم." دقیقاً یادم است که داشتیم از عرض خیابان نامجو رد می­شدیم این را گفت و حس کردم که علی روی ویلچر نشسته و دارد از خیابان رد می­شود. البته علی الان می­نویسد ها، اما خب جمله­ی تاریخی­یی برای من بود.

6.      این جمله را از جهت دیگری هم دقیق به حافظه سپرده­م، زنگ خطری برای خودم بود. دوست­هام را می­دیدم که کم کم قلم­شان را کنار می­گذارند و ایده­هاشان را قاب می­کنند. هم­سنگرهایی که با این پرسش مواجه می­شدند که وقتی به ما غذا نمی­دهند برای که بجنگیم و می­رفتند سراغ کاری که خرج­شان را در بیاورند. حالا اما خودم هم به این نقطه رسیده­م.

7.      یاد بخشی از کتاب لبه­­ی تیغ (نوشته­ی سامرست موام) افتادم که می­گوید: "در فرانسه که نویسنده به خاطر نویسنده بودن عزیز است ..." آهی کشیدم و باز یاد یک جمله از یوسا افتادم که می­گوید: "در جهان سوم نویسنده و شاعر به معنی دیوانه است و اگر کسی بخواهد سفارش­ش را برای کاری بکند می­گوید نویسنده پاره وقت است یعنی دیوانه­ی پاره وقت است، مجنون پاره وقت است"

8.      در اروپا بعد از رنسانس، مذهب قدرت­ و قداست­ش را به عنوان مبین جهان از دست داد. ضربه­­ی مهم را گالیله به آن وارد کرد. مذهب دستگاه بطلمیوسی را که هفت آسمان روی زمین قرار دارد و هر ستاره در یک آسمان دور زمین می­چرخد (در قرآن هم چنین عقیده­یی بیان شده است) به عنوان نظریه­ی درست پذیرفته بود که با زیر سوال رفتن آن، بسیاری دیگر از دستورات­ش مورد تردید قرار گرفت. از طرف دیگر لوتر با بیان این که کشیش­ها قدرت فروش بهشت را ندارند (خودش هم کشیش بود) و البته در دوره­یی که فساد کلیسا بر همه آشکار شده بود، ضربه­ی دیگری به­شان وارد کرد. عامل سوم پادشاهانی بودند که بدشان نمی­آمد قدرت کلیسا کم بشود و خودشان قدرت بگیرند، به خصوص که در بسیاری از تصمیم­گیری­های شاهان کلیسا دخالت می­کرد و جنگ­های صلیبی هم با شکست مواجه شده بود. در این بین فیلسوفانی هم به دلیل عقاید­شان محاکمه و سوزانده شدند. از نمونه­های شناخته­ شده­ش می­توان به جوردانو برونو اشاره کرد.

9.      عامل مهم رنسانس اما شک است، با کنار گذاشتن مذهب تغییری در فکر انسان به وجود نمی­آید، اگر فرد قدرت نقد نداشته باشد، نمونه­ش هم افراد بسیاری است که دور و برمان می­بینیم و می­گویند خدا وجود ندارد. این­ها دقیقاً همان سیستم درست و غلط را دارند که این نیست پس آن است. اگر سیستم فکری مورد نقد قرار نگیرد در صورت کنار گذاشتن مذهب عقیده­یی دیگر به همان شدت مذهب پذیرفته می شود مانند کسی که برای ترک اعتیاد به چیز دیگری معتاد شود. دلیل دیگر آن در ایران می تواند القا بیش از حد مفهوم خدا باشد و واکنش احساسی انکاری منجر به رد آن بشود. مانند داستان ادوارد و خدا (نوشته ی میلان کوندرا) که در آن آلیس تنها برای مخالفت با حزب کمونیستی که یه خاک سیاه نشانده بودشان (به دلیل رویکرد احساسی) به خدا معتقد می شود.

10.  جریان پیوسته نقد در اروپا، در دکارت متجلی می­شود که به همه­­چیز شک می­کند، البته روش­ش کلی جای نقد دارد اما جمله­ی معروف­ش که "من می­اندیشم، پس هستم" را می­توان نماد برگرداندن انسان­گرایی به فرهنگ اروپا دانست. قبل از مسیحیت اومانیسم در آتن در حد بسیار بالایی رواج داشت، خدایان انسان­گونه، درک ابعاد انسانی در هنر (نقاشی) پرداختن به انسان در تئاتر، و واژه­ی رنسانس هم که در ابتدا با نقاشی­­های جوتو شروع شد به معنی بازگشت به عظمت هنر دوران باستان است.

11.  در چنین دوره­یی که مذهب به عنوان مدیوم شناخت جهان در صحنه جایی ندارد (برای انسان های منتقد و پیش رونده البته) نویسندگان پا به میدان می­گذارند و رمان متولد می­شود. اولین رمان هم به عقیده­ی بسیاری از منتقدین دن کیشوت است که به نقد ادبیات پهلوانی پیش از خود می­پردازد. مقصد رمان، شناخت انسان و شناخت جوامع انسانی است. شخصیت­های داستانی با پیچیدگی­های انسانی و نیازهای انسانی پا به ادبیات می­گذارند که بسیاری از مباحث علوم انسانی را می­توان از دل این شخصیت­ها بیرون کشید؛ حتی اصطلاحاتی که برای توصیف منش افراد به کار می­رود می­تواند برگرفته از همین شخصیت­ها باشد: Quixotic به معنی فردی خیال­باف و رویایی است که از Don Quixote گرفته شده است.

12.  در داستان مدرن نمی­توان به راحتی قضاوت اخلاقی کرد. چه کسی با قاطعیت می­تواند راسکولنیکوف را محکوم به قتل پیرزن رباخوار کند؟ چه کسی می­تواند بدون در نظر گرفتن شرایط ژان والژان او را متهم به سرقت کند؟ دراین داستان­ها پیچش، برگرفته از پیچش­­هایی­ست که در زندگی هر کدام از ما می­تواند به وجود بیاید. آیا ما نمی­توانیم در لحظه­یی اختیار از دست بدهیم و مانند مورسو آدم بکشیم؟

13.  گستردگی هنر مدرن، به گستردگی فکر انسان و نامحدود بودن عوامل موثر بر اوست. نویسندگان، نقاشان و کارگردانان تلاش در به تصویر کشیدن درون انسان و ارتباط­­ش با دنیای اطراف را دارند.

14.  چنین تلاشی شایسته­ی تقدیر است، اما نه در جامعه­یی که باورها و تعصبات­ش را دارد، نمی­خواهد به هیچ قیمتی آن­ها را از دست بدهد، آن­ها را ارزش می­شمارد و شک به­شان را اگر نگوییم گناه، که اشتباهی بزرگ می­خواند. در مقابل تغییر و عقیده­ی جدید مقاومت می­کند و در سیستم غریزی خوب و بد (خودی و غیر خودی)، اگر چیزی مخالف نظریات­ش باشد، دشمن است و باید نابود بشود.

15.  مقاله­ی معروف کانت (در پاسخ به این پرسش که روشن­گری چیست؟) را حتماً بخوانید. چنین مردمی از دید کانت کسانی هستند که به قیم احتیاج دارند: انسان­هایی که قدرت نقد ندارند. فهمی که کانت به آن اشاره می­کند تنها با قدرت نقد به دست می­آید. به زبان ساده چیزی را که به­ت می­دهند تحلیل کن و قسمت خوب­ش را بردار و قسمت بدش را بریز دور. اگر کسی نتواند این کار را بکند به قیم احتیاج دارد. بعدتر نوشته­ی مفصلی درباره­ی این مقاله خواهم گذاشت اگر وقت بشود و باز بدقولی نکنم.

16.  در چنین سیستمی کسروی کشته می­شود بدون این که نقد بشود، جمالزاده را هم می­خواستند بکشند که شانس آورد ایران نبود و ...

17.  یوسا در همان مقاله، مرگ سباستین سالاسار بوندی که در کتاب موج آفرینی چاپ شده، مرگ بوندی، نویسنده­یی پرویی، را دست­مایه نقد ادبیات جهان سوم، ادبیات رو در رو با تحقیر و تنبیه و تبعید قرار می­دهد و چنین شروع می­کند که "در اکثر داستان­های پهلوانی، قهرمانان پس از کشتن دشمن­شان برای آن­ها گریسته­ند و او را بزرگ داشته­ند". آیا سیاست برخورد با هنر در ایران چیزی غیر از این است؟

18.  مگر دیوانگی چیزی جز متفاوت با یا ضد اجتماع رفتار کردن و فکر کردن است؟ در جامعه­یی که هنر، عملی ضد اجتماعی و اعتقادی حساب می­شود، حتی اگر به ظاهر تکریم­ش کنند، هنرمند هم دیوانه­یی بیش نیست (پس باید به شیوه ی تیمارستان کنترل، در غیر این صورت تبعید و در نهایت نابود بشود)

19.  هنر به اعتقاد من، شاخک­های یک جامعه در حس کردن مشکلات است و جامعه­یی که به عمد این شاخک­ها را از بین می­برد، در مواجهه با خطر توانایی مقابله نخواهد داشت و از بین خواهد رفت.


یکشنبه 29 شهریور ماه سال 1388
نوشته 371 (in Wendy's)


"زمانی جامعه تغییر می کند که مولفه های آن عصر توسط هنر دراماتیزه بشوند، در انقلاب این امر به خودی خود اتفاق می افتد زیرا دراماتیزه شدن جزو ماهیت انقلاب است."


                                                             اقتباس از کتاب جامعه شناسی هنر، ژان دو وینیو


پنجشنبه 26 شهریور ماه سال 1388
نوشته 370 (اولین پست از مالزی)


خیلی وقت است چیزی ننوشته­م، حتی وقت نکردم سری به بلاگ­م بزنم که گوشه­یی برای خودش افتاده و خاک می­خورد. الان هم فکرم خیلی درگیر است اما می­خواهم چیزکی بنویسم که عادت نوشتن از سرم نپرد. هر روز در حد یک پاراگراف.



پنجشنبه 1 مرداد ماه سال 1388
نوشته ۳۶۹ (جامعه، قوانین، تغییر و جنگ)

 

1.      وقتی دو فرد با هم ارتباط برقرار می­کنند و قراردادی بین­شان به وجود می­آید، بسته به نوع قرارداد تصمیم­ و کنش­های جدیدشان محدود می­شود. به عنوان مثال زمانی که قرار است برای شام خانه بروید، نمی­توانید به سینما یا پارک بروید مگر این که به خانه زنگ بزنید و قرار جدیدی تعیین کنید. (بحث نتوانستن از دید منطقی است و گرنه می­شود به هزار بهانه به سینما یا پارک رفت یا اهمیتی برای کسانی که خانه هستند قائل نشد). اگر فردی بخواهد کارهای ABCDEF را انجام بدهد و با فردی ارتباط برقرار کند که از او بخواهد کار ABCDMN را انجام بدهد و او این قرارداد را بپذیرد، نمی­تواند کارهای EF را انجام بدهد. الزام زمانی مطرح است که فرد قرارداد را پذیرفته باشد. می­شود به زبان دیگر گفت که در این حالت دیالوگی بین دو نفر شکل می­گیرد. اما اگر قراردادی به فرد تحمیل شود، مونولوگ به وجود می­آید.

2.      زمانی که می­خواهید مسیری را انتخاب کنید مسیرهای دیگر را قربانی می­کنید. مهم نیست که انتخاب­تان احساسی یا منطقی باشد اما وقتی می­خواهید تعطیلات را به شمال بروید امکان رفتن به جنوب، شرق و غرب را می­کشید. به همین دلیل هر چه موضوع مهم­تر باشد تصمیم­گیری درباره­ی آن به وقت و سنجیدن جوانب بیش­تری احتیاج دارد.

3.      وقتی که رابطه­یی را به وجود می­آورید اختیار با خودتان است که تصمیم­ بگیرید آیا محدودیت­ها به امتیازاتی که رابطه در پی دارد می­ارزد یا نه؟

4.      تمام این مسائل در حالتی اتفاق می­افتد که شما قدرت تصمیم­گیری و انتخاب دارید. زمانی که در یک اجتماع به دنیا می­آیید چطور؟ روابطی به شما تحمیل می­شود که احتمالاً برای بقای شما مفید خواهد بود (با خانواده و شاید نزدیکان)، شما می توانید به هر شکلی غذا بخورید اما کم کم که رشد می­کنید قوانین به شکل سرسختانه­یی خودشان را به شما تحمیل می­کنند. زمانی که طرز غذا خوردن درست (اجتماعی) یک نوع است یعنی جلوی بی­شمار حالت دیگر خط قرمز کشیده شده.

5.      جامعه به ازای امتیازاتی که به شما می­دهد نقشی را براتان انتخاب می­کند. منظورم از نقش تنها حرفه نیست بلکه کلیه­ی ملزومات آن، لباس و برخورد و مناسک و مواردی از این دست است. قطعاً در یک جامعه­ی طبقاتی یک موزه­دوز نمی­تواند با اشراف­زادگان نشست و برخاست کند.

6.      از آن­جایی که زندگی در اجتماع مزایایی نسبت به زندگی در انزوا دارد، اکثر نیازهای فرد توسط دیگران به نحو احسن تامین می­شود (پزشکی که رشته­ی تخصصی دارد خیلی به­تر از خود فرد که در حد اطلاعات عمومی پزشکی می­داند می­تواند او را مداوا کند و تخصصی شدن مشاغل گام بزرگی در پیش­رفت­شان بوده است تا زمانی که فرد باید تمام نیازهای خود و خانواده­ش را تامین می­کرد)، فرد موظف است که نیازهای دیگران را برآورده کند تا از اجتماعی زندگی کردن استفاده کند، این نیازها صرفاً فیزیکی و مادی نیست بلکه زندگی در اجتماع نیازهای روحی مرتبط با جمع را مانند تایید شدن، احترام و شخصیت داشتن، به وجود می­آورد. او ملزم به رعایت قوانین می­شود.

7.      البته شما این آزادی را دارید که در میان نقش­ها انتخاب کنید، حتی اگر قدرت داشته باشید می­توانید وارد قسمت­های ممنوعه بشوید و به کاری که دوست دارید بپردازید اما قطعاً هزینه­ی بیش­تری را خواهید پرداخت، ممکن است به قیمت طرد یا حتی محکومیت و مجازات باشد.

8.      ممکن است کار به جایی برسد که قوانین علیه مولفه­های وجودی یک فرد عمل کنند طوری که تحمل آن سخت و در برخی شرایط غیر ممکن شود. سوالی که مطرح می­شود این است: انسان مقدم است یا قوانین؟ به عبارت دیگر چرا نباید به جای تغییر انسان­ها قوانین را تغییر داد؟ آیا قوانین به وجود آمده­ند که انسان­ها راحت کنار هم زندگی کنند یا انسان­ها موجوداتی هستند که باید تابع هر قانونی باشند؟

9.      بحث مهمی را که باید در این بخش باز کرد نحوه­ی انتقال قانون به مردم است. این امر از دو راه امکان­پذیر است: آموزش و اجبار. انسان می­تواند هر عقیده­یی را بپذیرد (البته شرایط می­تواند تاثیر در پذیرش یا اجرای آن داشته باشد)، به شرطی که از کودکی به شیوه­ی درست آموزش دیده باشد. آدم­­کشان حسن صباح (واژه­ی assassination به معنی آدم­کشی و ترور از کلمه­ی حشاشین گرفته شده) در راستای شیوه­ی حکومتی رهبرشان به درستی آموزش دیده بودند که قوانین اجتماع­شان و وظایف­شان را به خوبی انجام می­دادند، هر چند که این آموزش از دید ما می­تواند غیر انسانی و نادرست باشد. به عنوان مثال اگر کودکی یاد بگیرد که نباید دروغ بگوید ولی پدرش به او می­گوید بگو بابا خونه نیست، از این حرکت پدر دروغ­­گویی را یاد می­گیرد یا حاکمی که ساده­زیستی را تشویق می­کند ولی خودش یا اطرافیان­ش زندگی غرق در تجمل دارند قطعاً نمی­تواند الگوی خوبی برای آموزش باشد. آموزش و پرورش وظیفه­یی جز ساختن وجه اجتماعی کودک ندارد.

10.  حتی محدودیت­هایی که برای رفتارهای فردی در برخی از جوامع قائل می­شوند به این دلیل است که با بروز آن رفتارها فرد بازدهی اجتماعی کم­تری خواهد داشت، به عنوان مثال تصویری که از معتاد ساخته شده و قوانینی که برای جلوگیری از مصرف مواد مخدر وضع می­شود.

11.  نکته­ی لازم به ذکر این است که در جامعه قوانین حداقل منافع گروهی ولو شده یک نفر را تامین می­کند، و گرنه قانونی که به ضرر همه باشد، قطعاً تغییر خواهد کرد. (ممکن است اجرای قانونی به ضرر همه باشد ولی نفس تغییر دادن آن ضرر بزرگ­تری را متوجه گروهی خاص کند، در این حالت هم قانون حتی با ضرر به نفع عده­یی خاص عمل می­کند)

12.  بنابراین اگر گروهی که قانون به ضررشان است بخواهند تغییری در قانون به وجود بیاورند، درگیری به وجود می­آید زیرا کسانی که منافع­شان به خطر می­افتد حاضر نیستند به راحتی کنار بکشند. پارچه­ی وسط طناب سهم گروهی می­شود که قدرت بیش­تر دارد.

13.  نکته­ی مهم در مواردی که مطرح شد وجود قانون است. طناب کشی هم طبق قوانین خودش انجام می­شود. حالا فرض کنیم که یک نفر از دسته­ی اول بیاید و افراد دسته­ی دوم را از طناب جدا کند، برای افزایش تاثیر فرض کنیم با چاقو، تا گروه­شان مسابقه را ببرد. در این صورت قانون طناب کشی نقض می­شود پس می­توان گفت شرایط بی­قانون است.

14.  تفاوت بین قدرت مطلق و خودکامه در همین جاست: قدرت مطلق آزادی مطلق دارد که هر قانونی بگذارد اما قانون را اجرا می­کند و از قانون فراتر نمی­رود اما قدرت خودکامه قانون را زیر پا می­گذارد.

15.  زمانی که قانون وجود ندارد دیالوگی رخ نمی­دهد و نمی­توان انتظار برخورد مسالمت­آمیز داشت. منظور از نبود قانون نبود نوشته­یی که قانون نامیده می­شود نیست. حاکمیت در بالاترین سطح جامعه است. زمانی حاکمیت قانون وجود دارد که بالاتر از همه باشد اما وقتی شخصیتی فراقانونی وجود داشته باشد، قانون اعتبار خودش را به عنوان حاکم از دست می­دهد. بنابراین هر کس به نوعی خودش را مجاز می­داند که قانون را بشکند. به قول سعدی اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی/ برآورند غلامان او درخت از بیخ

16.  در این نوشته به آزادی انتخاب و الزام پس از انتخاب، واکنش به قوانینی که در انتخاب آن نقش نداشتیم، روش­های برخورد با قانون و اعمال قانون و در نهایت به شرایط بی­قانونی رسیدیم. در نوشته­­ی بعد به بررسی شرایط ایران خواهیم پرداخت. 


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 90725


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
sudoko